
من،مُردم. تامام. ...
ادامه مطلب
من تا اینجای زندگیم هنوز هیچ گهی نخوردم ^^ شما چطور؟...
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحیماولین باری که وبلاگ ساختم برمیگرده به حدود شش سال پیش.بعد از اون دوستایی پیدا کردم که هر چند مجازی اما از دوستای حقیقیم در اون سالها بیشتر باهاشون ارتباط دارم.وبلاگ برای من اصالتی آمیخته با غم داره.مثل قاب عکسهای قدیمی،که هر وقت نگاهشون میکنی هزارتا خاطره زنده میشن جلوی چشمت؛چه خوب چه بد،دلتنگی میارن.بهم ثابت شده گذشته همیشه حسرت رو بهمراه داشته.به خاطر همین وبلاگ ها همیشه یه گرد غم روشون هست.مثل قبرن.نشون از آدمی که قبلا اینجا بوده.اما حالا یه سنگ ازش مونده.یه صفحه بی خداحافظی.از وبلاگ های مرده بدم میاد.حسی که بهم دست میده شبیه به از دست دادن کسیِ که روزی نقش داشته تو زندگیم.به خاطر همین هیچ وقت بی خداحافظی از اینجا نمیرم.این یه رسمه بین همه وبلاگ هایی که داشتم.امیدوا...
ادامه مطلب
?can I kill you...
ادامه مطلب
پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۶ سیصد و دومانه چند وقت پیش به قدیمیترین دوست وبلاگیم پی ام دادم،آخر سر بعد کلی حرف گفت تو کدوم شین هستی :| آدم از درون میپوکه. نوشته شدهتوسطشین بانودرساعت4:14|لینک | ...
ادامه مطلب
اولین باری که وبلاگ ساختم برمیگرده به حدود شش سال پیش.بعد از اون دوستایی پیدا کردم که هر چند مجازی اما از دوستای حقیقیم در اون سالها بیشتر باهاشون ارتباط دارم.وبلاگ برای من اصالتی آمیخته با غم داره.مثل قاب عکسهای قدیمی،که هر وقت نگاهشون میکنی هزارتا خاطره زنده میشن جلوی چشمت؛چه خوب چه بد،دلتنگی میارن.بهم ثابت شده گذشته همیشه حسرت رو بهمراه داشته.به خاطر همین وبلاگ ها همیشه ...
ادامه مطلب
دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۶ دویست و سی و دومانه هر وقت کسی به ’واسه‘ میگه ’باسه‘ دوست دارم یه چاقو دربیارم حنجره اش رو جرواجر کنم -__- نوشته شدهتوسطشین بانودرساعت4:29|لینک | ...
ادامه مطلب
یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ صد و پنجاه و دومانه قبلا که با مامانم میرفتم بیرون نقش حمال رو داشتم،راه میرفت خرید میکرد ازم آویزون میکرد؛الان ترفیع مقام گرفتم،منو میبره که هر جا خسته شد اسنپ بگیرم براش. نوشته شدهتوسطشین بانودرساعت4:25|لینک | ...
ادامه مطلب
اولین باری که وبلاگ ساختم برمیگرده به حدود هفت سال پیش.بعد از اون دوستایی پیدا کردم که هر چند مجازی اما از دوستای حقیقیم در اون سالها بیشتر باهاشون ارتباط دارم.وبلاگ برای من اصالتی آمیخته با غم داره.مثل قاب عکسهای قدیمی،که هر وقت نگاهشون میکنی هزارتا خاطره زنده میشن جلوی چشمت؛چه خوب چه بد،دلتنگی می...
ادامه مطلب
شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ هشتاد و دومانه هنوزم دارم براش گریه میکنم،ولی توی دلم... داستان از این درام تر میشد مگه؟ هیچی نمیگم دربارش. فقط برید دانلودش کنید که ارزش بارها دیدن رو داره... نوشته شدهتوسطشین بانودرساعت11:25|لینک | ...
ادامه مطلب
عرضی داشتم خدمت اونایی که ما با این اینترنت گرون و شوق و ذوق میریم وبلاگشونو باز میکنیم میبینیم زده: وبلاگی با این آدرس پیدا نشد ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد ... سلام پفیوزِ نکبت (●__●) نوشته شدهتوسطشین بانودرساعت18:17|لینک | ...
ادامه مطلب
اولین باری که وبلاگ ساختم برمیگرده به حدود هفت سال پیش.بعد از اون دوستایی پیدا کردم که هر چند مجازی اما از دوستای حقیقیم در اون سالها بیشتر باهاشون ارتباط دارم.وبلاگ برای من اصالتی آمیخته با غم داره.مثل قاب عکسهای قدیمی،که هر وقت نگاهشون میکنی هزارتا خاطره زنده میشن جلوی چشمت؛چه خوب چه بد،دلتنگی می...
ادامه مطلب
شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ بیست و دومانه یه آقایی هست تو کوچه ما، هر از گاهی صدای آوازش میاد.میخوام از همین تریبون بگم داداش دمت گرم!فقط یه کم رو تحریرات کار کن نوشته شدهتوسطشین بانودرساعت2:33|لینک | ...
ادامه مطلب
دون جووانی نوشته: mahtabiii75 در ۴۹۸ صفحه امروز تمومش کردم.رمانی بود که تو ریتینگ ذهنم هشت و نیم از ده گرفت.رمانی لایت،با صحنه های به جا و یه عشق درست.همون داستان قدیمی که توی فرهنگ ما ریشه داره؛ مرد بزرگی که تمام قد جلوی وجود پاک دختری کم میاره و هر کاری میکنه برای بدست آوردنش.پایان خوشی که جای ...
ادامه مطلب